حمید یزدان پرست
پنجشنبه، ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
سخنران از عنایت خدا میگوید و من در حین نوشتن آرزو میکنم شعر مولوی را بخواند که: بی عنایات حق و خاصان حق/ گر ملِک باشد، سیاهَستش ورق. امام از ته دل اینجوری بود که: بی عنایات خدا هیچیم، هیچ. خوشنویس روی میز کوچک مینویسد: «ما نمیزنیم، خدا میزند» و به مردم میدهد. مردی که با دو دختر بزرگش آمده، پرسید: «میفروشید؟» معلوم است که نه. تازه هر کس میتواند سفارش دهد تا برایش بنویسند. یکی از اینها برای خواهرم به خط مُعلا نوشته «السلام علیک یا امیرالمؤمنین» که خود دیدنش مثل عبادت است. سخنران ادامه میدهد:
ـ بچه کوچکی زیر آوار بود و مردی مضطرب بود. گفتند طفلک گرسنه بود و پدرش رفت برایش شیر خشک بگیرد، وقتی آمد، خانه را زده بودند و بعد از چند روز پیکر بیجانش را درآوردیم. هنوز نمیتوانم بخوابم و این صحنهها را از فکر دور کنم. وطنفروشانی که منتظر کمک ترامپ بودند، چطور میتوانند با دیدن این صحنهها به کارشان ادامه دهند؟...
مردم چند بار فریاد میزنند: «مرگ بر وطنفروش خائن» و «مرگ بر آمریکا». مجری میآید و همچون شبهای قبل میگوید:
ـ شعار هر شب ما...
مردم بلند میگویند: «مرگ بر آمریکا». او ادامه میدهد: شعار مذهب ما.../ هم تاب و هم تب ما.../ بعد میگوید: «پوریا شهبازی دو روز پیش (۱۰ فروردین) به شهادت رسیده و حالا پدرش اینجا حاضر شده است...» (عکسش روی پرده میآید. چه جوان خوشرویی!) پدر میگوید: «قرار نبود بگویید.» مجری میگوید: «نه، ما قرار است بگوییم. شهبازی این درس را از کجا گرفته؟...» و گریزی به کربلا میزند: «حضرت زینب وقتی بچههایش شهید شد و پیکرشان را به خیمه مخصوص شهیدان آوردند، او جلو نرفت تا برادرش خجالت نکشد...»
حالا دخترکی دسته بادکنک را روی دست گرفته و سعی میکند صاف نگهش دارد. عکسهای مختلف شهید با سربند «یا زهرا(س)»، نمایش داده میشود. مجری میگوید: «ما شاگرد مکتب مادر وهبیم که چون سر پسر را برایش انداختند، گفت: آنچه در راه خدا دادم، پس نمیگیرم. سیدحسن نصرالله گفت: با شهدا وداع نمیکنیم، به آنها میگویم به امید دیدار؛ چون میدانم حضرت سیدالشهدا با شهیدان ما برمیگردد...»
بد نمیگوید، ولی به نظر من نباید زیاد حرف بزند. اما خب، زمینه را هم برای پدر شهید آماده میکند. داد میزند: «انّا علی العهدی/ لبیک یا مهدی!» آن دخترک بادکنک بهدست، با پایش تکه گچی را دور پدر و مادرش به دایره میکشد و نمیدانم منظورش چیست. شاید از سر رفتن حوصلهاش باشد. آخر او که از این حرفها سر درنمیآورد.
مفهوم است؟
آقای بهرام شهبازی که همچون پسرش بازیگر تئاتر است، میآید و چند بار میگوید: «لبیک یا حسین» و مانع گریستن مردم میشود و میگوید: «پسرم را ول نکن!» آه، این آقا همانی است که چند شب پیش آمده بود و به سبک مرحوم کافی در روضه «تلفن به کربلا» حرف میزد که گفتم خوشم نیامد. باز به همان سبک میگوید:
ـ حسین! صدا مفهوم است؟ حسینجان، صدایم مفهوم است؟ فقط بگو حسین. ربابجان! صدایم مفهوم است؟ زینبجان، صدایم مفهوم است؟
مردم که شاید قبلاً از این اداـ اطوارها خوششان نیامده بود، ولی حالا دلشان برای او میسوزد و فریاد میزنند: حسین!
پسری کوچک در کنار من که نمیفهمد ماجرا چیست، بر وزن سخن او میرقصد! شهبازی دلجویانه داد میزند:
ـ شما کجا بودید وقتی حسین روی زانو کنار علقمه رفت؟
این جمله در حقیقت تحسین مردم است که اکنون به یاری حق برخاستهاید و آن زمان کسی نبود. با اینکه صدایش گرفته، بلند میگوید:
ـ کسی بنر پسر مرا نگاه نکند! پسرهایی را که پای لانچر سوختند، نگاه نکند. مجتبی نوروزی دوروزه دستش را بالا بیاورد! میدانید چرا دور برداشت؟ چون فهمید دستان علمدار افتاده. لا حول و لا قوۀ الا بالله! امامحسین گفت: ای مردم، مگر من پسر پیغمبر شما نیستم؟ ای مردم، مگر پدر من علی نیست؟ منم، حسین بن علی، ای مردم. هل من ناصر ینصرنی؟
جمله آخر را آرام میگوید و در این هنگام، صدای نوار به گوش میرسد:
ـ تو شیر پیلافکنی، بزن که خوب میزنی!
مردم همراهی میکنند و بارها وسط نوار مهدی رسولی، «حیدر، حیدر» و او با صدای گرفته میگوید:
ـ گریه نکن!
همین خود موجب گریه مردم میشود و باز: «حیدر، حیدر!»
ـ حالا عکس پوریا را بگیر که میخندد. پوریا، قربانت بروم، تازهدامادم! سه ماه بود عروسی کرده بود. دخترم، تو را به حضرت عباس تا به حال دیدهاید پدری برای پسرش روضه بخواند؟ سی سال رفتم خانه شهید گفتم: «جوانان بنیهاشم، بیایید!» من روی زانورفتن را بلد نبودم، بیا عزیزم!
مردم از شدت گریستن، هقهق میکنند و او ادامه میدهد:
ـ پسر من یک عمر نقش امامحسین را بازی کرده (عکس پوریا با لبخند روی پرده میآید). وقتی پسرم را آوردند، روی زانو راه رفتم، گفتم: حسین! خواهرت زینب همینجوری میزد روی سرش. (خطاب به کسی:) تو چرا زدی تو سرت؟! صدای شکستن کمر حسین را شنید...
مردم به حرفش و حالش میگریند و او انگار جدی شده باشد، میگوید:
ـ من همیشه دنبال شباهت بودم در هنر، خدا برایم فرق گذاشت. من ندیدم پسرم جلوی چشمم زمین بخورد. حسین پسر تشنهاش را دید. همگی رسیدیم بالا سر پسرم، آمدم بگویم: جوانان بنیهاشم، بیایید...
مردم نالنده میگویند:
جوانان بنیهاشم بیایید، جوانان بنیهاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید!
ـ دیدم نه، کمکم کنید! حسین گفت: «پسرم، بلند شو، آبرویم را حفظ کن!» دشمن داشت هلهله میکرد. وقتی حسین رفت بالای سر پسرم، گفتم: «پسرم پوریا، بخواب! ۶۰ شب نخوابیدی، آبرویم را حفظ کردی.» پوریا نقش امامحسین را بازی میکرد، وقتی زمین میخورد...، جوانمرد ننه... (به ترکی لالایی میخواند. بعد با گریه میگوید:) این مادرش است، مادر پوریا!
یکی گناهکارانه میگوید: خاک بر سرم، شرمندهایم!
بلافاصله میگوید: خاک به سر دشمن! تو چرا شرمنده باشی؟ پوریا وقتی نقش امام را بازی میکرد، کیسه خون به خودش وصل میکرد و نیزه که میزدند، مردم میگفتند: حسین!
صدای ضجه مردم بلند میشود و او میگوید:
ـ خدا را شاهد میگیرم، پسرم از اینجا (پهلو) تیر خورد و با صورت زمین میخورد. گلوله از قفای پوریا درآمد!
همه به گریه میافتیم و او پیراهن خونی پسرش را نشان میدهد که گفتهاند به دست منافقین در ایست بازرسی شهید شده است:
ـ این همان پیراهن کهنهای است که حسین پوشید!
صدای هقهق بلند میشود و او یک پرچم از مردم میگیرد:
ـ پوریا دو ساعت قبل از رفتن به سر پُست، پیراهن رنگی تنش بود، میگوید: دارم پیش سیدعلی می روم، خجالت میکشم مرا با پیرهن سیاه نبیند!
پیرهن پسرش را روی پرچم میگذارد و بلند دادخواهی میکند:
ـ یا لثارات الحسین!
باور کنید در همین وقت، یکی در خیابان، پرچم حرم امامحسین(ع) را آورد که من میبوسم. نفهمیدم که او در بالا دید یا نه که داد میزند:
ـ ما منتقم حسینیم!
مادر شهید آن را میگیرد و میزند زیر گریه و مردم ضجه میزنند و «حیدر، حیدر» میکنند. جلوی من، دختر بدحجابی وقتی که فهمید پرچم حرم امامحسین(ع) است، سرش را روی آن گذاشت و خدا مرا ببخشد که یاد مریم مجدلیه افتادم؛ زنی که عطر بر سر عیسی ریخت و پایش را بوسید و چون از اشک چشمانش خیس شد، با موهای بلند خود آن را خشک کرد.
صاحبخانه از زاهدان قشری (فریسی) بود و گفت: «او چگونه پیامبری است که نمیداند این زن بدی است؟!» حضرت عیسی(ع) پرسید: «دو نفر به شخصی وامدار بودند: یکی ۵۰۰ سکه و دیگری ۵۰ سکه و چون نداشتند، طلبکار هر دو را بخشید. حالا به نظر تو کدام یک از دو بدهکار او را بیشتر دوست خواهد داشت؟» صاحبخانه گفت: «آن کس که بیشتر به او بخشیده شد.» عیسی گفت: «چنین است. من به خانه تو آمدم؛ برای پاهایم آب نیاوردی؛ اما این زن با اشک چشمانش آن را شست و با گیسوانش آن را خشک کرد. تو مرا نبوسیدی، اما این زن از وقتی که آمدهام، از بوسیدن پاهایم دست برنمیدارد. تو بر من عطر نیفشاندی، اما این زن به پاهایم نیز عطر مالید. محبت فراوان او نشان میدهد که گناهان بسیارش آمرزیده شده است!»
از کجا به کجا پریدم! آقای شهبازی نوحه زمان دفاع مقدس را میخواند:
ـ با نوای کاروان، با نوای کاروان/ بار بندید همرهان!
این قافله عزم کرب و بلا دارد...
مردم همخوانی میکنند و او میگوید:
ـ این قافله عزم قدس شریف دارد. والله من به گوشم میرسد، ظرف یکی دو روز آینده، آقا مفهومه؟
مردم فریاد میزنند: یا صاحبالزمان!
شهبازی آتش به جان مردم میزند و میرود. همین چند شب پیش اینجا بود و از همین حرفها زد؛ اما این بار واقعاً دلها را سوزاند. آن دفعه از سوز حکایت کرد و این بار از سوز دل روایت کرد. بیخود نمیگفتند: آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم/ احساس سوختن، به تماشا نمیشود. آنگاه خانم حسینی میآید که خواهر شهید حرم است و شعر میخواند:
دستی که باشد بیبرابر، دست زهراست
دستش که بوسیده پیمبر، دست زهراست
مشکلگشای کار عالم، دست حیدر
مشکلگشای کار حیدر، دست زهراست
غم نیست هر چه دشمنان همدست گردند
وقتی برای شیعه، یاور، دست زهراست
بی تو به دنبال کسی دیگر نگردید
راه نجات ما فقط در دست زهراست
گرچه گنهکارم، ولی امیدوارم
کار شفاعت روز محشر، دست زهراست
دستی که بسته دست و پای ظالمان را
دستی که بر ما داده باور، دست زهراست
چل تن که دارد جای خود، گردد زمینگیر
حتی چهل لشکر، عَلم گر دست زهراست
*
جمعیت خیلی زیاد است و بادکنکهای چراعی که از دورتَرک به چشم میآید، کمی فضا را تلطیف میکند؛ اما حرفهای پرسوز این مرد همه چیز را از چشمم انداخت: نه آن بادکنکهای زیبا، نه این پرچمهای خوشرنگ که باد در آن میافتد و مواجش میکند و نه صدای حرف و خنده بچههای نازنین، «نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند». شاید اگر یک فصل خدا میگریستم، آرام میشدم. آخر «دل من کوچک است و غم بزرگ است». واقعاً طاقت گریه مردم را ندارم. گریه برای اهلبیت چیز دیگری است، مشارکت در حماسه است و آدم را سبک میکند؛ ولی وقتی فروافتادن کسی را میبینم، از هر چه باشد (فقر، درد، درماندگی و مصیبت)، درهم میشکنم.
از کودکی در شعر زیستهام، بعد یکدفعه دستم را گرفتند و گفتند: «بیا بیرون، باید با مردم زندگی کنی.» چشمانم از حدقه درآمد با دیدن فقر، بیماری، مرگ، غم و غصههای مختلف و پایانناپذیر. چهارساله بودم، شاید کمتر شاید بیشتر، بارها از مادر پرسیدم: «من کجا بودم؟» نمیدانست چه بگوید؛ گفت: «در شکم من.» گفتم: «من را برگردان به همانجا.» گفت: «نمیشود.» مچاله شدم و گفتم: «خودم را جمع میکنم!» گفت: «نمیشود. وقتی بیرون آمدی، دیگر نمیشود برگشت.» غصه من شروع شد. من نمیتوانستم این چیزها را ببینم، از همان اول. نیستم مرد این زندگانی/ اینک این عمر و این حاصل من. حالا این مرد آمد و از پسر نازنینش گفت که جوان بود و زیبا، هیکلمند، کاری، خوشپوش، خیررسان و تازهداماد: پوریا شهبازی، متولد ۱۳۷۹. خرد و خمیرم کرد و رفت.
سپس نفهمیدم مجری آمد یا کسی دیگر و نوحهای قدیمی را خواند:
شبهای جمعه فاطمه، با اضطراب و واهمه
آید به دشت کربلا، گوید: حسین من چه شد؟
گردد به دور خیمهگاه، آید میان قتلگاه
گوید: حسین من چه شد؟ نور دو عین من چه شد؟
در همین هنگام سه نفر میآیند که: «مصاحبه میکنی؟» و کردم درباره اهمیت «کار» که ضلع سوم میدان و خیابان است. حال و هوای من که پیداست، دیدند کلاه و پالتو دارم، گفتند شاید حرف او تأثیر بگذارد. خودشان یادم دادند چه بگویم و گفتم: در این وقت که دشمن از هر سو حمله کرده و به خیلی جاها لطمات جدی زده، باید بکوشیم و با کار بیشتر و بهتر، او را ناکام بگذاریم... از همین حرفها. بعضیها زل میزنند و چشم از آدم برنمیدارند و من در این وقتها زبانم بند میآید.
مبارزه با نفاق
حالا آقای علیرضا پناهیان آمده برای سخنرانی. با دعایی شروع میکند که از دیرباز خیلی دوستش داشتهام:
ـ «اللهم انّا نرغبُ الیکَ فی دولۀ کریمه، تُذلُّ بها النّفاقَ و اهلَه...» آرزو داریم دولت کریمهای که نفاق را ذلیل میکنند، محقق شود. در اینجا حرفی از کفر نیست، شاید دلیلش این باشد که در آخرالزمان با نفاق میجنگیم نه کفر. گرچه نفاق در دلش کفر است. گفتند: آزادی، دروغ میگفتند؛ گفتند: زن، دروغ میگفتند؛ گفتند: حقوق بشر، دروغ میگفتند، گفتند: دمکراسی، دروغ گفتند.
سیاستمدار آلمان امروز گفته: «جنگ ترامپ، جنگی غیرقانونی است.» کی فکرش را میکرد؟ وقتی غزه را بمباران کرد، رفت آنجا حمایت کرد. حالا بههوش آمدهاند، اتفاقاً از خدایشان است. ما آماده چنین موقعیت پرشکوهی نبودیم. شعار ما هنوز بهروز نشده. میگویم هیهات منّا الذله، همین که ثابت شده است.
ایرانی عزیز، تو امروز داری ذلت را از سر مردم جهان برطرف میکنی. مردم اروپا، مردم آمریکا! آماده باشید، ما شما را از شرّ صهیونیسم بینالملل رها خواهیم کرد. ما شما را به کرامت انسان خواهیم رساند، حقوق بشر را احیا خواهیم کرد، اجازه نمیدهیم کشورهای اسلامی یک وجب خاکشان را به آمریکا تسلیم کنند. اینکه در روایات آمده اکثر یاران حضرت صاحبالزمان(ع) ایرانی هستند، سالها برایم سؤال بود. الان ژاپنیها یک ایرانی را ببینند، روی چشمشان میگذارند. آن نخستوزیر بدبخت برود روی جسد خلبان آمریکایی که هیروشیما را زده، گل بگذارد! پاداش مجاهدت شما و رهبر شهیدتان چیزی از این کمتر نیست. انتقام خون امام ما، نابودی هیمنة آمریکا در سراسر جهان است. (مردم تکبیر میفرستند).
ترامپ آنقدر بدبخت شده که مثل بچههای عقبمانده ذوقزده میگوید: «پل تهران ـ کرج را زدیم!» دروغهای زیادی گفتهاند که مصداق عبارت «تذل بها النّفاق و اهله» است. نمیدانم نام «وعده صادق» را چه کسی بر عملیات ما نهاد؛ مبارزه صداقت با نفاق است.
مهمترین دروغ آنها به جهانیان این است که: ««جهان بدون دین (سکولار)، جهان عقل بشری است.» خیلیها را فریب دادند. جهان در اختیار علمای پست یهود است و سران استکبار جهانی و حتی برخی دولتهای اسلامی، ذلیلِ مکتب خونآشام یهود بودهاند و ما جهان را از آن آزاد خواهیم کرد. جزیره اپستین یک مرکز فساد نبود، بر اساس عقاید شوم صهیون بود. آنجا که ریختن خون دختران را مجاز میدانستند. بچههای میناب را بر اساس طرح جنگی نکشتند، بر اساس طرح دین خود، باید خون دختران را میریختند تا راهشان باز شود! کجای نظام سرمایهداری صهیون سکولار است؟ هیچ کشوری در جهان سکولار نیست. اگر قرار است جهان با دین اداره شود، قرآن فرمود اینها «أشَدَّ النَّاسِ عَداوَۀً لِلذینَ آمَنوا» هستند (مسلّماً آنان را دشمنترین مردم نسبت به مؤمنان خواهی یافت). چرا جهان با دین آنها اداره شود؟...
همینجور ادامه میدهد که موافق بخشهایی از آن نیستم. تأکیدش باید بر صهیونیسم باشد، نه یهودیت. صهیونیسم یک حزب سیاسی است و برخیشان اصلاً ممکن است یهودی نباشند یا اصالتاً باشند و به آن اعتقادی نداشته باشند. مثل یک مسیحیزاده که عضو حزب کمونیست ایتالیا باشد. مسیحیت چه ربطی به حزب کمونیست دارد؟ رابطه صهیونیسم و یهودیت نیز همین است و لذا برخی از حاخامها دشمن صهیونیسم و اسرائیل هستند و معتقدند تشکیل دولت اسرائیل، موجب عقبافتادن ظهور ماشیح (منجی موعود، مسیح) میشود. در خود ایران نیز عدهای بر همین باورند.
اینجور یککاسه کردن صهیونیسم با یهودیت، به نفع اسرائیل است و از خدا میخواهد و همین را دستاویزی قرار میدهد که اینها یهودستیزند و ما برای امنیت همکیشان، ناچاریم دولت مستقلی داشته باشیم و سرسختانه از خود دفاع کنیم. و چون انواع رسانههای تبلیغاتی از آنهاست و با آنهاست، کارشان سریع پیش میرود.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟